مرا کیفیت چشم تو کافیست

۵ مطلب در ارديبهشت ۱۳۹۶ ثبت شده است


به نظرم می رسد یکی از سنجه های خوب در زمینه ی انتخاب کاندید نظر آقایان درباره ی حقوق زنان باشد. درباره ی مبارزه با مفاسد اقتصادی و حمایت از تولیدکنندگان و... حرف ها کمی بالا و پایین یکی است اما مثلا درباره ی اشتغال زنان آقایان که نمی توانند نیم برگ رای هاشان را ندید بگیرند حرفهایی می زنند که خیلی با حرف که ما قبل از بزرگان شنیده ایم که نظر اسلام این است جور در نمی آید. حالا پیدا کردن پرتقال فروش زیاد هم سخت نیست.


منتظر مناظره ی دوم نیستم، انتظاری هم از آن ندارم، آنکه مناظره اول بود و اجتماعی شد آن، حالا اقتصادی؛ حرفها و شعارهای اقتصادی تکراری و کم و بیشه مشابه است. حالا اگر شما سرتان برای بگو مگوهای سیاسی درد می کند یا می خواهید ببیند تیم رسانه ای کدام نامزد قوی تر و است و کی بهتر نقشش را بازی می کند ببینید.

احساس بیهوده‌گی و بی‌مصرف بودن شاید بوده که باعث شده همه‌ی این چند روزی که آمده‌ام مرخصی را خانه‌داری کنم، آنقدری که خواهرم امروز به شوخی گفت تو باید دختر می‌شدی و اسمت هم می‌گذاشتیم زهرا! -زهرا آن اسم از اسماء مبارکه‌ است که در خانه نداریم، و از علیرضا که قرار بود اگر دختر بود اسمش را زهرا بگذاریم تا حالا این حسرت به دلمان مانده- از بچه داری تا شستن ظرفها و جاروبرقی زدن این کارهایی ست که این چند روز انجام داده‌ام. به صالح هم گفتم که چیزی که این روزها آزارم می‌دهد همین است‌، پرسیدم اذیتت نمی‌کنه؟! گفت چی؟ گفتم همین، احساس نمی‌کنی وقتت داره تلف می‌شه؟ احساس نمی‌کنی می‌تونستی کار بهتری انجام بدی؟ گفت نه داره کتاب می‌خونم،خوبه! گفتم منم می‌خونم ولی دل نمی‌دم. توتریال‌ها هم همین‌طور هست می‌بینم ولی دل نمی‌دم، کارهایی که باید آماده کنم و بفرستم هم. انگیزه ندارم؟! نمی‌دانم تکلیف این دیدن‌ها و انجام دادن‌ها و فرستادن‌ها چه می‌شود؟ برای همین دارم سعی می‌کنم کارهای دم‌دستی‌تر انجام دهم که قدردانی‌ها آنی در پی دارد؟

قدردانی‌های آنی از طرف دیگران و از طرف خودم. مثل مورفین زدن خودم را آرام می‌کنم که خب دارم کار مفیدی انجام می‌دهم به این شرط که به آینده فکر نکنم!

مثل دو دوست که بعد از چند سال همدیگر را دیده‌اند و با هیجان از دنیایی که در این چند سال حس کرده‌اند می‌گویند، از دو دنیای متفاوت! اما کم‌کم خودشان متوجه ‌می‌شوند دیگر با هم نقطه‌ی اشتراکی ندارند پس از هم خداحافظی می‌کنند و بلند می‌شوند می‌روند! 

مثل گوشی‌ام که جا ندارد و هرباری که می‌خواهی چیزی برایش بریزی یا دانلود کنی باید چندتا چیز را حذف کنم. هربار مرا در موضع انتخاب قرار می‌دهد، انتخاب اینکه کی بماند و کی باید برود و من هر بار به محتوا توجه نمی‌کنم، فکر می‌کنم از کدامشان بیشتر خاطره دارم آن را نگه می‌دارم.

"خانم معافی گفته بود که تو خیلی شوخ‌طبعی و می‌توانی بقیه را بخندانی!" امروز خواهرم دوباره این را برایم تعریف کرد و من به اندازه‌ی دفعی قبلی تعجب کردم. خانم معافی معلم مهدم بود-حالا می‌گویند مربی؟-  خودم را تصور می‌کنم که بچه‌های مهد را دور خودم جمع کرده‌ام و برایش شکلک درمی‌آورم و جک تعریف می‌کنم، تصویری که از کودکی من بسیار بعید است، تا آنجا که خودم یادم می‌آید، در جمع‌ها خجالتی بودم، شاید هم به همین خاطر بود که مهد نمی‌رفتم، مجبورم می‌کردند بروم. هر بار کسی دستم را می‌گرفت و با خودش می‌برد یک بار که مطابق معمول دیر رسیده بودم سر کلاس، خانم معافی گفته بود به‌به آقا، کجا بودید؟ من بی‌آنکه نگاهش کنم، با اخم گفته بودم اداره بودم! و رفته بودم نشسته بودم سر میزم، این هم یادم نمی‌آید. مادرم تعریف کرد  از مهد آمده‌ام و گفته‌ام "من دیگه نمی‌رم، اونجا دخترا هستن!"این یکی را می‌توانم تصور کنم. همه زدند زیر خنده! وقتی این را تعریف می‌کرد فردایش چهارده فروردین بود، باید می‌رفتم دانشگاه،روزهایی بود که از دانشگاه خسته شده بودم؛ سریع گفتم "اگه اجازه بدین دیگه دانشگاه هم نرم، اونجا هم دخترا هستن!"