مرا کیفیت چشم تو کافیست

۵ مطلب در مرداد ۱۳۹۵ ثبت شده است


ایوان فیودوروویچ ناگهان خندید و بپاخاست.کلاهش در دستش بود. با حالتی که آلیوشا به عمرش ندیده بود - حالتی حاکی از صداقت جوانی و احساس قوی و صریح - گفت: آلیوشای عزیزم، تو در اشتباهی. کاترینا ایوانا ذره‌ای هم مهرم را به دل نداشته! همواره می‌دانسته که دوستش داشته‌ام- هرچند که کلمه‌ای از عشقم به او به زبان نیاورده‌ام - این را می‌دانست اما با من بر سر مهر نیامد. تازه هرگز هم دوستش نبوده‌ام، تو بگو یک لحظه؛ آنقدر مغرور است که نیازی به دوستی من ندارد. مرا چون وسیله انتقام در کنار خودش نگهداشت. انتقام تمامی توهینهایی را که از روز اول دیدارشان دمادم از دمیتری دیده است به‌وسیله‌ من و از من گرفت.چرا که حتی همان اولین دیدار هم در دلش رنگ توهین داشته است- آری دلش چنین است! با من از هیچ‌چیز جز از عشق به او سخن نگفته است. من دارم می‌روم؛ اما کاترینا ایوانا باور کن که تو فقط او را دوست می‌داری. و هرچه بیشتر به تو توهین روا دارد، بیشتر دوستش می‌داری - «سوز دل» تو اینست. او را آنچنان که هست دوست می‌داری؛ دوستش می‌داری به‌خاطر روا داشتن توهین به تو. اگر سر به راه می‌شد، فوری از او دست می‌کشیدی و دیگر هم دوستش نمی‌داشتی. اما به او نیاز داری تا بدین وسیله بر وفای قهرمانی خودت اندیشه کنی و او را به خاطر بی‌وفاییش شماتت کنی. همه‌اش هم زیر سر غرور توست. آه، غفت و خواری فراوانی در آن هست اما همه‌اش از غرور می‌آید...


«برادران کارامازوف - داستایفسکی»

لابد طرف هم برگشته گفته: شما اصلا تا حالا داستان زمزم امیرخانی رو خوندید که بفهمید من چی می‌گم؟ این رفیق ما هم از سر سادگی و صداقت برگشته گفته: نه، بعد هم نصف شبی پیام داده به من که کتاب ناصر ارمنی رو داری؟واسم عکس می‌گیری بفرستی؟ حالا داستانٍ هم مالی نیست‌ها! خود امیرخانی هم می‌گه من اصن اشتباه کردم این رو نوشتم اما خب، من و شما و امیرخانی می‌گیم بدرد نمی‌خوره اونا که این ‌حرفها رو نمی‌فهمند! خدا هم که قربونش برم یار عاشقاست

از نیشابور سوار چندتا اتوبوسمان کردند برای مشهد، وقتی نبود، تقریبا هیچی، فقط به اندازه ی که نمازهای ظهر و عصرم را بخوانم. حتی نشد وارد شبستان بشوم. برگشتم سمت گنبد و سلام دادم احساس می‌کردم خیلی دستم خالی مانده از این زیارت. این عکس را گرفتم و بدو آمدم بیرون...

یکی تعبیری را مدتی پیش در قرآن دیدم که شاید دیگران هم دیده باشند یا اشاره کرده باشند اما برایم تازگی داشت در سوره ی هود یکجا می گوید ما به نوح (علیه‌السلام) گفتیم بیا جلوی چشم ما کشتی بساز "وصنع الفلک باعیینا".امام حسین (علیه السلام) در آن رویای صادقه ی که در مکه می‌بیند و در جواب محمد‌ابن‌حنیفه می‌گوید همین تعبیر را دارد می‌گوید پیامبر را دیدم که گفت:" ای حسین بیرون شو! خدا می‌خواهد تو را کشته ببیند"، سالها پیش که این را دیده بودم برایم سوال شده بود که چرا خدا می‌خواهد حسین را اینطور ببیند؟!می‌دانید که حسین کشتی نجات است.

از آدم ها چی می مونه  جز یک سری تصویر کم رنگ، یک سری خاطره، یک سری صدای گنگ که داخل همه ی اونا غم آروم قدم می زنه.