مرا کیفیت چشم تو کافیست

امروز کتاب‌ها و کاغذ‌ها و جزوه‌هایی که خیلی وقت است ریخته‌ایم تو گونی پلاستیکی و گذاشته‌ایم گوشه‌ اتاق را بردیم ضایعاتی، فروختیم‌اش کیلویی هزارشصد تومن، که تقریبا هفتادوهشت تومنی شد. تحویل که دادیم و آمدیم بیرون برادرم به خنده گفت: خوشحالی فروختی نه؟! گفتم: نه، از همین الان دلم برایشان تنگ شد. وقتی می‌خواستم ببریم بیرون کتاب هندسه‌ دبیرستان را آن بین دیدم، که عکس دانشمند پشت جلدش خیلی غمگین داشت نگاهم می‌کرد. نمی‌دانم چرا اما فکر می‌کردم یک وقتی می‌نشینم و دوباره این کتاب‌ها را می‌خوانم و دوباره کنکور می‌دهم. حالا می‌دیدم که آن کتاب هندسه را خمیرش می‌کنند و تصویر آن دانشمند لاغر و تکیده‌ی پشت جلد لحظه به لحظه کم‌‌رنگ‌تر می‌شود. این خاطرات من است که لحظه به لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شود، روزهای کنکور خواندن، روزهای دبیرستان. حالا امکان تکرار هیچ‌ کدام‌شان نیست، انگار هیچ وقت نبوده. 

نظرات  (۳)

نمیدونم چرا اینجوریه ولی انگار آدم یه تیکه از وجودش تو سال کنکور جا میمونه.
کاش آگاهی الان را آن زمان داشتیم
پاسخ:
لااقل از خودم مطمئنم که اگر اگاهی حالا هم داشتم، کاری جز آنکه که کرده‌ام نمی‌کردم.
۱۱ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۷ پلڪــــ شیشـہ اے
پریشب خواب کنکور و دیدم. نتیجه ها اومده بود. می تونستم پزشکی رو بالاخره انتخاب کنم. از اینکه دور و بری ها خوشحال بودن، منم بالاخره خوشحال شدم. تعجب کردم چه طور اعصابم کشید برای بار سوم کنکور بدم? از خواب بیدار شدم. متعجب بودم. مثل کسی که کلی زحمت کشیده و به لحظه ای از دستش داده ...
مدیر دور ریختن خاطرات ما مادرم بود و هست. دست و دلش را نداشتم. به جز دفتر های آزمونهای کانون. 
پاسخ:

ای وای خوابها ...وای

بیادآورنده هر چه که از یاد برده ایم

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی