مرا کیفیت چشم تو کافیست

دانشگاه برای من جای خوبی نبود. با همه‌ی سرخوشی‌هایی که داشت اما چهارسال تمام آنجا زجر کشیدم. اما حالا هروقت که به آنجا فکر می کنم یک گوشه از شخصیتم را درست می کنم، این روزها به پسری فکر می کنم که وقتی می بیند صندلی که توی کلاس رویش می نشیند لق است، یا در کلاس درست بسته نمی شود یا تصویر ویدیوپروژکتور شارپ نیست؛ جلسه ی بعد قبل از شروع کلاس با پیچ و انبردستی و آدامسی که با خودش آورده اینها را درست می کند. اگر آن داستان خوب تعمییرکار را نخوانده بودم شاید با همین شخصیت یک داستان می نوشتم اما چه کنیم که مثل آن جکه ما هرچی خواستیم بسازیم قبلش یکی ساخته بود. کسی به این لطیفه نمی‌خندد هر بار که این را تعریف کرده‌ام مجبور شده توضیح بدهم که منظورم چه بوده. خودم اولین باری که آن را جایی خواندم یا شنیدم - درست یادم نمی‌آید- حسابی خندیدم، حالا هم هروقت یادش می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد.

نظرات  (۱)

هممم...

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی