مرا کیفیت چشم تو کافیست

صبح در گروه پیام می‌گذارم. بالاخره قبول شدم. فقط تبریک نگید کسی به پیرزن‌ها تولدشان را تبریک نمی‌گه. این پیرزن‌ها را چهارپنج ماه پیش وقتی که داشتم با محمدصادق تلفنی صحبت می‌کردم پیدا کردم. داشتم می‌گفتم دارم می‌آیم دنبال گواهینامه‌ام، بعد از دهنم درآمد مثل  پیرزن‌هایی که بچه‌هایش رفته‌اند خارج می‌روند دنبال گواهینامه‌شان. دیدم مثال خوبی است، چندجای دیگر هم تکرارش کردم. آره افتادم دنبال گواهینامه‌ام مث این پیرزن‌هایی... . حسنش این بود تنبلی پرونده‌ی چهار پنج ساله‌ام را می‌پوشاند.

صبح بعد از سحر و مسجد دیگر نمی‌خوابم. تا اشکالات فایل‌های که صالح فرستاده را بیرون بیاورم و برایش بنویسم ساعت هفت‌ونیم شده. با موتور می‌روم آموزشگاه. یک سری با موتور آمده‌اند، اینها یا خراب خراب می‌کنند یا خوب خوب می‌روند. یک سری‌ها با ماشین خودشان آمده‌اند، اینها اگر یادشان بماند موقع پیچیدن راهنما بزنند قبول می‌شوند، قبول هم نشوند ماشین‌شان را برمی‌دارند از جلوی افسر می‌پیچند و می‌روند خانه‌ی‌شان. یک سری هم با تاکسی آمده‌اند که اینها قبول نمی‌شوند . البته اینها باز بهتر است از کسانی که با شوهرشان آمده‌اند. من اگر شوهرم رانندگی بلد بود همه‌جا می‌بردم چرا باید رانندگی یاد می‌گرفتم!

انگار از نوع ورود هرکس مشخص است آخرش قبول میشود، یا نه. خلاصه می‌خواهم بگویم خدا یک جوری واردمان کن که تهش قبول شویم . حالا هر طور خودت صلاح می‌دانی دیگر.



دلم برای این یادداشت‌های رمضانانه تنگ شده بود. هیچ‌کس هم که نمی‌نویسد. مجبور شدم خودم بنویسم. حالا اگر شد روزهای دیگر هم چیزهای بی‌ربط دیگری را پیدا می‌کنم و به رمضان ربطش می‌دهم و می‌نویسم.


نظرات  (۱)

بنویسید حتما

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی