مرا کیفیت چشم تو کافیست

شمع آوردند و اتاق کار رفته رفته روشن شد و جزئیات آشنا نمایان شد: شاخ گوزن روی دیوار و طبقه های کتاب و آینه‌ سربخاری و دریچه هوای گرم که مدتها بود قرار بود مرمت شود، کاناپه ی پدرش و میز بزرگ و کتاب گشوده ای که روی آن مانده بود و زیرسیگاری شکسته و دفتری که او به خط خود در آن چیزهایی نوشته بود. وقتی همه ی اینها را دید لحظه ای تردید در دلش راه بافد که آیا دل کندن از این زندگی و افکندن طرحی نو که او رویایش را ضمن راه در سر داشت ممکن بود؟ مثل این بود که این نشانه های زندگی گذشته که اطرافش بودند به او می گفتند " نه، تو از ما نخواهی برید و آدم دیگری نخواهی شد و همان که بودی خواهی ماند: با همان تردیدها و همان ناخشنودی همیشگیت از خود، و همان تلاشهای بیهوده و به قصد بهبود که به جایی نمی‌رسد و همان امید همیشگی به شیرین کامی که برآورده نشد و برایت میسر نیست."

«آناکارنینا-تالستوی»

نظرات  (۲)

اما این حرفی بود که چیزها به او می‌زدند. ندایی دیگری در گوشش می‌گفت: نباید تسلیم قهر گذشته شد و انسان می‌تواند زندگی خود را هر طور که بخواهد پیش ببرد. و از این ندا اطاعت کردو به گوشه‌ای که یک جفت دمبل شانزده کیلویی بود رفت و آنها را برداشت و حرکاتی با آنها کرد و کوشید تا چالاکی و نرمی را به عضلات خود باز آورد. چون صدای جیرجیر چکمه‌هایی از پشت در شنید دمبل‌ها را شتابان به جای خود گذاشت.
نمی دونم چی توی آناکارنینا هست که دوست دارم دوباره بخونمش

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی