مرا کیفیت چشم تو کافیست

پوریا یک شب قبل از تسویه‌اش، دفترش را آورد تا برایش چیزی بنویسم. نوشتم داری می‌روی و من هنوز هربار که می‌روم سنگر دو منتظرم صدای حرف زدن دو نفر را بشنوم!

حالا که نگاه می‌کنم می‌گویم چطور شد بود که نترس شده بودیم نسبت به صدای حرف زدن دو نفر که پوریا می‌گفت شنیده؟! چطور شد ما که از صدای ترق یخچال‌ و تلوزیون هم در شبهای تنهاییمان می‌ترسیم، سرپست روی هرچیزی که صدا می‌داد چراغ می‌اندختیم؟! حتی آنوقتی که معلوم شد نزدیک سنگر دو تالار عروسی هست و دست‌ کم آن صدای تنبک و آواز که شب‌ها می‌شنویم برای عروسی جن‌ها نیست باز هم دو ساعت پست دادن ساعت سه‌ی نیم شب، جایی میان کوه و دره و در آن سکوت  تابستانی حالت رعب‌آوری است. حالا اگر آن داستان پیرزن خونی هم دروغ بوده باشد که بود- داستانی بود که در همه‌ی پادگان‌ها بچه‌های حفاظت فیزیکی برای همدیگر تعریف می‌کردند تا آنجا که در شیراز یکی از برجک‌ها هم به نامش زده بودند، "دیشب کجا پست بودی؟!برجک پیرزنه!" - باز هم صدای شغالی بود هر چند ساعت یکبار به ناگاه جیغ می‌کشید- زوزه نه، جیغ- و ما هر چه چراغ می‌انداختیم روی کوه پیدایش نمی‌کردیم.کس دیگری کنارمان نبود و ما نمی‌توانستیم درباره‌ی جغدهایی که یکهو پیدایشان می‌شد با آنها حرف بزنیم تا دوساعتمان بگذرد، دو ساعت را به فکر کردن می‌گذارندیم و خدا می‌داند که آن وقتی که آدم هیچ‌کاری به جز فکر کردن و خیال کردن ندارد، چه فکرها و خیالهایی که به سراغش نمی‌آید. اما هیچ‌وقت نشد در این فکر و خیال‌ها درباره‌ی کسی فکر کنیم که پشت سرمان است و الان است که بزند روی شانه‌ی‌مان. هیچ‌وقت نشد به کسی فکر کنیم که لای درخت‌های داخل دره پنهان شده و ما اگر نور بی‌اندازیم ممکن است برقِ چشم‌هایش را ببنیم یا مثلا دمش یا سُمش! این حرف‌ها و نقل‌ها و صدا شنیدن‌ها مال وقتی بود که در آسایشگاه دور هم نشسته بودیم مثلا آن‌وقتی که نمیددونم کی گفت چندسال پیش دو تا از بچه‌ها بعد از خاموشی آنکارد تخت‌شان(ملافه‌ی سفید) را بر می‌دارند می‌اندازند روی خودشان و می‌روند سر پست یکی از بچه‌ها...گفتم با من از این شوخی‌ها نکنید،جانتان پای خودتان که اگر ببینم یک خشاب خالی می‌کنم روی هر حجم سفید متحرکی.

حالا که نگاه می‌کنم می‌بینم سر نترسیمان هم برای همین بود. اسلحه‌ها ناخودآگاهمان را نترس می‌کرد و می‌گذاشت با خیال راحت پست بدهیم.حتی اسلحه روی دوشمان هم با اینکه سر دست بگیریم فرق می‌کرد. اسلحه که سر دست می‌گرفتیم، آستین‌هامان هم که بالا می‌زدیم در ناخودآگاهمان آماده بودیم برای رویارویی با هر دشمن فرضی و غیر فرضی گو اینکه اصلا اینطور قصدی هم نداشتیم.


نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی