مرا کیفیت چشم تو کافیست

این باور کردنی نیست که آدم برای چیزی این مقدار وقت بگذارد، بیداری بکشد، برود سر کلاسش بنشیند، گوش کند، لذت ببرد ولی بعد... فراموش می‌کند. بارها شده کتابی که قبلا خوانده‌ام را باز کرده‌ام و اصلا مطالبش را یادم نبوده، انگار تا حالا آن را نخوانده ام! یا جایی خواسته‌ام در مقام پاسخ از متنی یا مستندی شاهد بیاورم اما یادم نمانده بوده، فقط می‌دانستم که قبلا چنین چیزی را دیده‌ام. در این حالت به حافظه‌ام فشار می‌آورم، حرص می‌خورم، عصبانی می‌شوم و تصمیم می‌گیرم دوباره‌ بخوانمش،پیدایش می‌کنم و دوباره‌ می‌خوانم ولی هیچ اعتمادی نیست که دوباره یادم نرود!

چند روز پیش این متن را در وبلاگی خواندم:

زندگی حتی وقتی انکارش می‌کنی، حتی وقتی نادیده‌اش می‌گیری، حتی وقتی نمی‌خواهی‌اش از تو قوی‌تر است. از هر چیز دیگری قوی‌تر است. آدم‌هایی که از بازداشتگاه‌های اجباری برگشته‌اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه‌هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس‌ها دویدند، به پیش بینی هوا‌شناسی با دقت گوش کردند و دختر‌هایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی‌تر است. 

من او را دوست داشتم - آنا گاوالدا


خیلی لذت بردم فقط اینکه می‌دانستم که قبلا هم آن را خوانده‌ام و این احساسی حسرت به من می‌داد، واقعا اگر قرار است یادمان برود پس چرا می‌خوانیمشان؟! همان روز این متن هم دیدم:

فقیر بودم و بدم نمی‌آمد که فقیر بمانم. راستش گرایشی به پول نداشتم. نمی‌دانستم چه می‌خواهم. نه، می‌دانستم. یک‌جایی را لازم داشتم که در آن‌جا مخفی بشوم، یک‌جایی که مجبور نباشی کاری بکنی. فکرِ چیزی‌شدن علاوه بر ترسناک بودن، حال‌به‌هم‌زن هم بود. اصلا نمی‌توانستم فکرش را هم بکنم که روزی وکیل یا عضو شورای شهر یا یک مهندس یا چیزی شبیه این‌ها بشوم. ازدواج کردن، بچه‌دار شدن، افتادن به دامِ رسم‌و‌رسوم خانوادگی، هر روز سرِ کار رفتن و برگشتن غیرممکن بود. این‌که آدم بالاخره یک کاری بکند هرقدر هم که کار ساده‌ای باشد، این‌که در گردش‌های خانوادگی شرکت داشته باشد، کریسمس، چهارم ژوئیه، روز کارگر، روز مادر و… راستی راستی آدم به دنیا آمده تا این کارها را بکند و بمیرد؟ ترجیح می‌دادم ظرف‌شویی کنم، تنهایی به اتاق محقرم برگردم، بخورم و بخوابم.

آینده - چارلز بوکفسکی

قشنگ است نه؟! ولی باز هم یادم نبود و عجیب‌تر اینکه خودم این را نوشته بودم و برای کسی فرستاده بودم!
حالا به نظرم می‌رسد حافظه خیلی صادق است، برایش مهم نیست چقدر وقت گذاشته‌ام یا هزینه کرده‌ام. چیزهایی که می‌خوانم، چیزهایی ست که دوست دارم بدانم، دوست دارم بعدا برای کسی تعریف کنم، دوست دارم خودم آن شکلی نشان بدهم. ولی حافظه‌ام فقط چیزهایی را نگاه می‌دارد که در ناخودآگاهم به آنها تمایل دارم، نه خودآگاه. حافظه‌ام خودم را نگه می‌دارد نه چیزی که دوست دارم بشوم.

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی