مرا کیفیت چشم تو کافیست

سرگرد به پیرمرد گفت: دیگه نیاز نیست خودتون بیاید، بدین به آقازاده بیاره. من ناراحت می‌شم می‌بینم شما از این پله‌ها می‌آید بالا. پیرمرد گفت: دیگه تموم می‌شه، همش دو سال دیگه است! سرگرد متوجه نشد. پیرمرد گفت: دوسال دیگه دنبال هسته خرماایم به جای خرما، صبر خدا چهل‌تاست. حالا سی و هشت سال از این انقلاب گذشته!

نظرات  (۳)

۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۱:۴۰ خانه سلامتی
سلام.به وبلاگ ما هم سر بزنید 
۱۰ مهر ۹۶ ، ۱۱:۵۲ پیمان محسنی کیاسری
سلام
ببخشید من چند بار خوندم اما درست نفهمیدم که چی شد. ولی به نظر جالب می‌رسه.
می‌شه یه کم توضیح بدین؟
پاسخ:
ُسلام. پس بزارید یکبار همه‌اش رو تعریف کنم.
" یک پیرمردی، مثلا در نظر بگیرید شصت، هفتاد ساله، آمده بود دنبال کارهای معافیت پسرش. خیلی جدی بود، حتی اخمو! به همین اندازه هم لاغر و تکیده ولی راست بود و با عصا شق و راست راه می‌رفت! معلوم شد جانباز جنگ است، ارتشی بوده، نیرو دریایی، داخل چند عملیات هم شرکت می‌کند، بعد  بیرونش می‌کنند یا می‌آید بیرون. اینجایش را خودم هم درست متوجه نشد چون فورا چیزهایی گفت راجع به خلخالی و  برخوردی که به نظرش نباید با ارتشی‌ها می‌شد. بعد که سرگرد روند را بهش گفت، گفت که دیگه خودشون نیاند، بدن آقازاده‌شون پیگیر پرونده بشه و همین که ناراحت می‌شوند می‌بینند ایشون از پله‌ها با زحمت می‌آن بالا. بعد پیرمرد گفت همش تا دو سال دیگه‌است بعدش باید دنبال هسته‌ی خرما باشیم بجای خرما! گفت که صبر خدا تا چهل ساله! الان سی‌و‌هشت سال از انقلاب می‌گذره. گفت بروید نگاه کنید فلان جا را(اسم یک جاده‌ای را گفت) داخل روز روشن قاچاق مواد می‌کنند. معتادا بیشتر از زمان شاه شدن و... اینها را گفت و رفت."

ببخشید که بهم ریخته نوشتم.
۱۰ مهر ۹۶ ، ۲۱:۲۴ پیمان محسنی کیاسری
اوه الان فهمیدم! خیلی ممنونم برای زحمت.
پاسخ:
خواهش می‌کنم!

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی