مرا کیفیت چشم تو کافیست

احساس بیهوده‌گی و بی‌مصرف بودن شاید بوده که باعث شده همه‌ی این چند روزی که آمده‌ام مرخصی را خانه‌داری کنم، آنقدری که خواهرم امروز به شوخی گفت تو باید دختر می‌شدی و اسمت هم می‌گذاشتیم زهرا! -زهرا آن اسم از اسماء مبارکه‌ است که در خانه نداریم، و از علیرضا که قرار بود اگر دختر بود اسمش را زهرا بگذاریم تا حالا این حسرت به دلمان مانده- از بچه داری تا شستن ظرفها و جاروبرقی زدن این کارهایی ست که این چند روز انجام داده‌ام. به صالح هم گفتم که چیزی که این روزها آزارم می‌دهد همین است‌، پرسیدم اذیتت نمی‌کنه؟! گفت چی؟ گفتم همین، احساس نمی‌کنی وقتت داره تلف می‌شه؟ احساس نمی‌کنی می‌تونستی کار بهتری انجام بدی؟ گفت نه داره کتاب می‌خونم،خوبه! گفتم منم می‌خونم ولی دل نمی‌دم. توتریال‌ها هم همین‌طور هست می‌بینم ولی دل نمی‌دم، کارهایی که باید آماده کنم و بفرستم هم. انگیزه ندارم؟! نمی‌دانم تکلیف این دیدن‌ها و انجام دادن‌ها و فرستادن‌ها چه می‌شود؟ برای همین دارم سعی می‌کنم کارهای دم‌دستی‌تر انجام دهم که قدردانی‌ها آنی در پی دارد؟

قدردانی‌های آنی از طرف دیگران و از طرف خودم. مثل مورفین زدن خودم را آرام می‌کنم که خب دارم کار مفیدی انجام می‌دهم به این شرط که به آینده فکر نکنم!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی