مرا کیفیت چشم تو کافیست

صبح ها زود بیدار می شویم و موقع طلوع روبه شرق به خط می شویم، غروب ها کلاس ها تمام می شود و خسته نگاه می کنم به رفتن خورشید، شب هایی هم که پاس هستم می آیم بیرون و ستاره ها را نگاه می کنم، پادگانی که در کوه و دشت باشد یکی از مزیت هایش دیدن همین چیزهاست. روزهای آخر همه چیز برایم تکراری شده دیگر تصویر مه گرفتگی روی کوه و چرای گوسفندها قبل از غروب هم برایم از جذابیت افتاده. روز آخر ماه را می بینم که هنوز درست و حسابی نور نگرفته، یک دایره سفید و بزرگ که کم کم دارد از پشت کوه پیدایش می شود. کیف می کنم، دور و برم را نگاه می کنم یک نفر را پیدا کنم، نشانش بدهم و بگویم: "باز می گن خدا نیست!" خنده ام می گیرد. خدا بازی را برده

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی