مرا کیفیت چشم تو کافیست

ایوان فیودوروویچ ناگهان خندید و بپاخاست.کلاهش در دستش بود. با حالتی که آلیوشا به عمرش ندیده بود - حالتی حاکی از صداقت جوانی و احساس قوی و صریح - گفت: آلیوشای عزیزم، تو در اشتباهی. کاترینا ایوانا ذره‌ای هم مهرم را به دل نداشته! همواره می‌دانسته که دوستش داشته‌ام- هرچند که کلمه‌ای از عشقم به او به زبان نیاورده‌ام - این را می‌دانست اما با من بر سر مهر نیامد. تازه هرگز هم دوستش نبوده‌ام، تو بگو یک لحظه؛ آنقدر مغرور است که نیازی به دوستی من ندارد. مرا چون وسیله انتقام در کنار خودش نگهداشت. انتقام تمامی توهینهایی را که از روز اول دیدارشان دمادم از دمیتری دیده است به‌وسیله‌ من و از من گرفت.چرا که حتی همان اولین دیدار هم در دلش رنگ توهین داشته است- آری دلش چنین است! با من از هیچ‌چیز جز از عشق به او سخن نگفته است. من دارم می‌روم؛ اما کاترینا ایوانا باور کن که تو فقط او را دوست می‌داری. و هرچه بیشتر به تو توهین روا دارد، بیشتر دوستش می‌داری - «سوز دل» تو اینست. او را آنچنان که هست دوست می‌داری؛ دوستش می‌داری به‌خاطر روا داشتن توهین به تو. اگر سر به راه می‌شد، فوری از او دست می‌کشیدی و دیگر هم دوستش نمی‌داشتی. اما به او نیاز داری تا بدین وسیله بر وفای قهرمانی خودت اندیشه کنی و او را به خاطر بی‌وفاییش شماتت کنی. همه‌اش هم زیر سر غرور توست. آه، غفت و خواری فراوانی در آن هست اما همه‌اش از غرور می‌آید...


«برادران کارامازوف - داستایفسکی»

نظرات  (۱)

سلام
وب جالبی دارین 
با تبادل لینک موافقین؟؟؟
پاسخ:
سلام
اهل معامله نیستم :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی