مرا کیفیت چشم تو کافیست

این سبکی که محراب قاسم خانی می نویسد را دوست ندارم. منظورم فیلم نامه هایش نیست(که آنها هم دوست ندارم) منظورم این طوری است که در اینستاگرامش درباره ی خودش می نویسد، البته مخصوص م قاسم خانی هم نیست ولی الان این یادم هست. اسمش اعتراف است؟ نمی دانم، گفتن واقعیت‌هاست؟ نمی دانم، ولی اینکه این قدر اصرار کنی روی اشتباهات نقصهای خودت و بخواهی آنها را تعریف کنی و بگویی من همینم دیگر!مرا بپذیرید! را نمی توانم قبول کنم. بوی توقف از آن می شنوم، شکل تسلیم شدن می بینم؛ بیشتر بدیش این جاست که در ضمیمه می گوید نه فقط من اینطورم، شما هم همین طور هستید، حالا از چه دارید فرار می کنید؟ بدبختها. حتی روبه رو شدن با آن اینقدر تلخ است که جز به طنز نمی شود تعریفش کرد.

دوستی دارم که یک ماه دیگر بیست و سه ساله می شود اما هنوز مثل نوجوان های سیزده چهارده ساله می خواهد بهتر شود. برنامه می ریزد، فکر می کند، کتاب می خواند و آن بخشی که او را بیشتر شبیه نوجوان ها می کند این است که با خودش دعوایش می شود ولی دوباره از نو شروع می کند. یک وقت به من گفت «بیا برویم فلانی را نجات بدهیم فلانی می خواهد رشد کند!» می خواهم بگویم قدر رشد را می فهمد.  گاهی وقتها از روبه رو شدن با او می ترسم، می ترسم مطابق معیارهایش ازش عقب افتاده باشم و به من به چشم یک عقب افتاده نگاه کند. 

خودم از آنها هستم که قید رشد را زده ام، یک وقتی احساس کردم که دیگر نمی خواهم شکست بخورم و  خودم را زده ام به بی خیالی، به من همینم دیگر ( روانشناس ها چه می گویند؟ می گویند پذیرفتن خود؟ اگر بله که خاک بر سر ما و روانشناس ها) از کی این قدر ترسو شده ایم؟

اینهایی که می خواهند رشد کنند را دوست دارم!

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی