مرا کیفیت چشم تو کافیست

روز آخر یزد به احسان گفتم بیا برویم این عروس بیابان را ببینیم و احسان خندیده بود که عروس بیابان!؟ البته احسان با معرفت‌تر از این بود که نیاید و شبیه راهنمای تورها جزئیات مکان‌ها را هم نگوید!

ظاهرا تمام چیزهای مهم یزد دور و بر همان میدان امیر چخماق است. موزه‌ی آب که بسته بود به احسان گفتم بیا برویم این مسجد را هم ببینیم. مسجدی بود با حیاط بزرگ و درهای چوبی و مشبک و شیشه‌هایی رنگی. وقت نماز نبود پس مسجد هم خلوت بود به جز دو سه نفر که یکی‌شان که خیلی رسمی کت پوشیده بود و با ریشهای آنکارد کرده پشت میز نشسته بود و داشت با صدا خیلی خوبی قرآن می‌خواند! آموزش بود یا تمرین یا داشتند سیستم صوتشان را امتحان می‌کردند نمی‌دانم.

داشتم می‌رفتم سر مزار شهید صدوقی که هم فاتحه‌ای بخوانم  و هم اسامی روی چند قبر بغل را(شهید صدوقی را در همان مسجد دفن کرده‌اند) پشت سرم قاری بود برگشتم که آنها را ببینم که چه می‌کنند که همان که داشت قرآن می‌خواند نگاهم کرد لبخند زد و دستش را گذاشت روی سینه‌اش که یعنی سلام 

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی