مرا کیفیت چشم تو کافیست

می‌دانی بین این‌ ناراحتی‌ها چه بیشتر از همه غمگینم می‌کند؟ اینکه می‌دانم علت این ناراحتی‌ها علت اصیلی نیست. این یکی و دیگر اینکه می‌دانم غم‌ها غم‌های زودگذری هستند.

دیشب در جلسه شعرخوانی وقتی مدیر جلسه به آقای خلیلی گفت شما هم شعر می‌خوانید؟! گفت: نه، به  ما گفتند بیشتر از یه دیقه نمی‌شه شعر خوند و من هم... مدیر گفت: نه کی گفته؟! چرا الکی شایعه می‌کنید؟ خلیلی گفت: دِه پُرن و بعد لبخندی از سر رضایت زد. بارها دیده‌ام که آنهایی که بیشتر سن دارند یا تحصیلات کمتری دارند بر خلاف نسل جدید از این جملات قدیمی  ناگهان بین جملاتشان استفاده می‌کنند و بعد مثل اینکه  عکسی سیاه و سفید دیده باشند، لبخند می‌زنند؛ نوستالژی زیر زبانشان مزه می‌کنند و برای چند لحظه خودشان را در نقش حافظان زبان می‌زنند. 

بعد از قرآن، همچنان نشسته بودم کنار سید و داشتم واقعه می خواندم، یکی آمد استخاره بگیرد، جواب آمد مژده ی یوسف را به یعقوب داده اند، چقدر دوست داشتم استخاره من بود. 

می خواستم برای همراه، پیشواز بگذارم، چیزی که تا حالا نداشته ام. چیزی شنیده بودم روی گوشی یکی از بچه‌ها از صحبت‌های رهبری درباره ی تقوا، گشتم و پیدایش کردم، در همین جست و جوها  چند پیشواز مشابه هم شنیدم، موسیقی  پس زمینه همه ی صحبت ها یک شکل بود، دقیقا همه‌ی شان هم از یک جای خاصی شروع می شد، کار فله ای. پشیمان شدم، پنجره را بستم.

جوری نفرت عجیب، دلگیری غریب از خودم و دنیا دارد در وجودم رشد می‌کند که اوایل اسمش را می‌گذاشتم واقع‌نگری، طریقه‌ی صحیح مواجه با دنیا، اما حالا دارد شاخ و برگ‌ می‌زند و ترسناک می‌شود. بعید هم می‌دانم حالا حالاها خوب شود. دست کم تا وقتی دخترم دنیا بیاید.  

شمع آوردند و اتاق کار رفته رفته روشن شد و جزئیات آشنا نمایان شد: شاخ گوزن روی دیوار و طبقه های کتاب و آینه‌ سربخاری و دریچه هوای گرم که مدتها بود قرار بود مرمت شود، کاناپه ی پدرش و میز بزرگ و کتاب گشوده ای که روی آن مانده بود و زیرسیگاری شکسته و دفتری که او به خط خود در آن چیزهایی نوشته بود. وقتی همه ی اینها را دید لحظه ای تردید در دلش راه بافد که آیا دل کندن از این زندگی و افکندن طرحی نو که او رویایش را ضمن راه در سر داشت ممکن بود؟ مثل این بود که این نشانه های زندگی گذشته که اطرافش بودند به او می گفتند " نه، تو از ما نخواهی برید و آدم دیگری نخواهی شد و همان که بودی خواهی ماند: با همان تردیدها و همان ناخشنودی همیشگیت از خود، و همان تلاشهای بیهوده و به قصد بهبود که به جایی نمی‌رسد و همان امید همیشگی به شیرین کامی که برآورده نشد و برایت میسر نیست."

«آناکارنینا-تالستوی»

گفت جایی خوانده آدم ها حسرت کارهای کرده یشان را نمی خورند بابت آن کارها پشیمان نمی شوند، بخاطر کارهای نکرده است که حسرت تا آخر عمر باهاشان است. فکر کنم درست می گوید، اما بنظرم کارهایی که نکردیم هم بخاطر آن کارهایی بوده که انجام داده ایم، کارها جایی برای  دادن بقیه ی چیزها نگذاشته بود.

حالا ممکن است کسی هم پیدا شود بگوید با نظم و برنامه ریزی می شود به همه ی کارها رسید!