مرا کیفیت چشم تو کافیست

داشتم از روی سایت همشهری داستان نیمه‌ داستان‌هاشان را می‌خواندم. آنها اول داستان‌ها را می‌گذارند روی سایت. به این فکر کردم که بجای خریدن شماره‌های مجله می‌توانم بیایم و از روی همین سایت نصف اول داستان‌ها را بخوانم؛ خیلی از داستان‌های محمدطلوعی را همین‌طور خوانده‌ام، برای همین  داستان‌نویس عالی‌ای به نظرم رسیده.داستان عدنش یا داستان لبنانش را دوبار خوانده‌ام، در ذهنم تکمیلشان نکرده‌ام و گذاشته‌ام همان‌طور باز بماند. این با اینکه پایان‌باز داشته باشد متفاوت است، چون می‌دانم به هرحال پایانی دارد. به این فکر کرده‌ام که ادامه‌اش چقدر جذاب و هیجان‌انگیز است و من از خواندنش محرومم! به اینکه دقیقا ادامه‌اش چطور جذاب است یا چطور هیجان‌انگیز است فکر نکرده‌ام فکر هم می‌کردم به هرحال چیز خوبی از آب در نمی‌آمد. مطمئنا خود نویسنده هم طور خوبی تمام نکرده. درباره‌ی بیشتر داستان‌ها نظرم همین بوده، انگار همیشه چیزی در پایان داستان‌ها کم است، چه آن هپی‌اندها که خیلی شاد و خوشحال تمام می‌شوند، چه آن پایان‌های غافلگیر کننده اوهنری وار که -متاسفانه- انگار دوره‌ی شان ورافتاده، چه این پایان‌های باز که فقط ضعف نویسنده در سر هم آوردن داستان‌ها را نشان می‌دهد.

خودم اولین باری که یک داستان نوشتم از روی یکی از همین داستان‌ی نیمه‌ تمام بود. انمیشینی بود که داشت در یکی از همین برنامه‌های سینما پشت پرده نشان می‌داد. چند سکانس بیشتر نبود اما من تکمیلش کردم. اولش را خودم ساختم و آخرش را پایان خوش گذاستم. آن‌موقع خیلی بچه‌ بودم و به‌نظرم پایان‌خوش‌ها منطقی بود، همه‌جور پایانی به‌نظرم منظقی بود اما بزرگتر که شدم فهمیدم که دنیا خیلی ناقص‌تر از آن است که واقعا پایان داشته باشد. برای همین است که در همه‌ی داستان‌ها پایان‌ها به نظرم یک جوری‌اند.

خواهرم داشت برای چند روزی که نیست خانه اش را مرتب می کرد. سینک را تمیز می کرد، خانه را جارو برقی می کشید، به تلوزیون و آینه ها شیشه پاکن می زد و من مدام در ذهنم داشتم می گفتم حالا بذار بعدا انجام می دی! خودش گفت می دونی برای چی اینا رو مرتب می کنم!؟ می خوام اگه خدایی نکرده بین راه خدایی نکرده تصادف کردم و مُردم و اومدن خونم نگن چه زن نامرتبی بوده، اینها را با خنده گفت ولی من می توانم به پایان متن برچسپ فنون و اصول زنانه بزنم یا مثلا مرگ اندیشی

آخر شبی با مادر نشسته  بودیم داشتیم مستند "ایرانگرد" می‌دیدیم. آنجایی که بزغاله‌ی تازه دنیا آمده را نشان می‌داد مادر یادش آمد قبلا برای بزها و بزغاله‌ها هم اول بهار حنا می‌گذاشتند. اندازه‌ی یک کف دست روی فرق سرشان یا جایی روی شکم‌شان. پرسیدم واسه چی؟ دنبال دلیلی علمی بودم که مثلا بیماری پوستی نگیرند یا موهشان نریزد یا مثلا بتوانند تشخیصیش بدهند بین گله. ولی مادر نمی‌دانست فقط یادش بود که شعری هم داشته که موقع حنا گذاشتن برای بزغاله‌ها می‌خواندند که می‌گفتند خود بزغاله‌ها وقتی می‌روند صحرا می‌خوانند که من بز عزیزی برای صاحبم هستم که برایم حنا گذاشته و شما که حنا ندارید لابد صاحبتان مرده!

با صالح تلفنی حرف زدم؛ مدتی بود از زیر این کار در می‌رفتم، نمی‌خواستم وقتی وضعیت جدیدی ندارم حرف‌های  تکراری بزنیم. حوصله‌ حرف‌های تکراری ندارم، نداریم. حتی وقتی گفتم زنگت می‌زنم پشیمان شدم. لحظه‌ای که داشتیم چت می‌کردیم احساس کردم نوشتار کفایت نمی‌کند، اما بعد یادم آمد هنوز وضعیت جدیدی ندارم.
صحبت کردن با دوستان این حسن را همیشه داشته که به تعریف جدیدی از خودم برسم. نه فقط از خودم بلکه از جهان اطرافم. انگار تازه فهمیده‌ام چه می‌خواسته‌ام یا به چه فکر می‌کرده‌ام. این تعریف‌ها همیشه مثبت‌تر از آن چیزی بوده که خودم فکر می‌کرده‌ام. به‌نظرم تعریف مثبت‌تر از دنیا اشکالی ندارد، با این وضعیتی که من دارم برایم مفید هم هست. اما تعریف مثبت‌تر از خودم من را به ترس از ریاکاری انداخته.
از حرف زدن با صالح پشیمان نیستم.


صبح جمعه است و کولر را می کشیم بیرون و می شوریمش! جاروبرقی هم خالی می کنم، می تکانم، می شورم، خانه را تمیز می کنم، عصر که دارم پرده های خشک شده را جا می زنم، مادرم می گوید: دست کار می کنه، چشم می ترسه و منظورش این است که کارها اونجوری هم که به نظر میان سخت نیستند و فقط خودت را باید بیندازی وسط معرکه!

هنوز شام عروسی نیاورده بودند. ولی بحث آنها هم داشت به جمع بندی می‌رسید البته ظاهرا هر سه نفرشان با کلیت آن موافق بودند و دست کم هر کدام یک تجربه‌ی شخصی در جهت تایید بحث نقل کرده‌ بودند. آنکه وسط نشسته بود و بنظرم او بود که بحث را کنترل می‌کرد در انتها به عنوان حس ختام گفت بله یک دکلمه‌ی هم هست که داریوش اقبالی می‌گه ... و منظورش این بود که ما از درک این جهان پیچیده عاجزیم و هر کسی می‌گه من فهمیدم دروغ می‌گه.


گفتم: حالا همین طور بازی کنید تا یه گل دیگه هم بخورید. برادرم از توی گوشی اش سرش را آورد بیرون و پرسید: مگه تو طرفدار یوونتوسی!؟ واسه چی؟ منظورش این بود که مزیت یوونتوس بر تاتنهام چیه؟ و البته منظور پنهانش این بود که مگه تو اصلا فوتبال مى بینی؟!
قاعده مندتر این است که ناپولی را ترجیح بدهم (تیم مستضعفین!) بر یوونتوس(تیم سرمایه دارها) به همه هم همین را گفته ام ولی حالا که ناپولی نبود می توانستم با خیال راحت طرفدار یوونتوس باشم آن هم در مقابل تاتنهام که هری کین و دله علی را دارد. چرا از هری کین خوشم نمی آمد؟ بخاطر فکش که رو به جلو است و حالت مغرورانه ای بهش می دهد یا بخاطر محمدصلاح که رقیبش است؟ برای چه محمدصلاح را دوست دارم؟ بخاطر لیورپول که درش بازی می کند یا به خاطر مصر یا بخاطر موهای فرش(!)؟ چرا لیورپول را دوست دارم!؟ بخاطر جرارد که یک وقتی در این تیم بازی می کرد. چرا جرارد را دوست داشتم اصلا چرا مصر را دوست دارم؟ چرا از هیگوآین و دیبالا یا بوفون خوشم می آید؟ چرا تیم های ایتالیایی را بر تیم هایی انگلیسی ترجیح می‌دهم؟ بخاطر ید طولاتر انگلیسیها در استعمارگری؟!
دیدم نمی توانم همه اش را توضیح بدهم گفتم: طرفداریه دیگه دلیل و منطق نمی خواد که