مرا کیفیت چشم تو کافیست

شنبه بیستم مرداد نودوهفت

 

می‌خواستم تا دوونیم شب بیدار بمانم. می‌خواستم یک شب هم زیاد کار کنم. پشت لپ‌تاپ نشسته بودم و می‌خواستم شروع کنم که اینترنت قطع شد. شوهرخواهرم adsl  داخل هال  را خاموش کرده بود. بعدش سرک کشید توی اتاق تا ببیند چرا چراغ  یک از اتاق‌ها خاموش نیست. می‌خواستم بلند شوم بروم روشنش کنم، می‌خواستم این بار که اراده به کاری کرده‌ام انجامش بدهم. موانع را کنار بزنم. می‌خواستم کاری که همه‌ی این سالها نکرده‌ام را انجام بدهم. می‌خواستم توی روی بقیه بایستم. البته که نیازی به این یکی نبود. هیچ‌وقت نیازی به این نبوده که توی روی دیگران بایستم. اما من هیچ ‌وقت جسارت این که مسیری خلاف پیش‌بینی دیگران بروم را نداشته‌ام. نمی‌خواستم آدمی باشم که دیگران درباره‌ام حرف می‌زنند.  همواره کاری انجام داده‌ام که از من انتظار می‌رفته. اگر خوب بوده‌ام یا اگر بد همواره همان‌طور بوده‌ام که دیگران فکر می‌کرده‌اند من اینطورم. اگر هم پیش‌بینی دو گروه اطرافم در تضاد با یک‌دیگر قرار می‌گرفته بی‌خبر یکی‌شان برای آن یکی گروه نقش بازی کرده‌ام.

حالا دوباره پاراگرف بالا را خواندم، پر کلمه‌ها و جمله‌های تکراری است. پر از نقطه است و پر از اغراق. واقعا این‌طور نبوده. وقت‌هایی در زندگی‌ام بوده که مطابق خواسته‌ی دیگران رفتار نکرده‌ام. ( مثلا کجا؟) منظورم این است خب نمی‌شود هیچ‌وقت در زندگی‌ام جسارت نداشته باشم(تو ثابت کردی می‌شود این پاراگراف هم نوشتی که کسی که اینجا را خواند فکر نکند با آدم غیر معمولی طرف است).

حرکت در مسیر پیش بینی شده


دانشگاه برای من جای خوبی نبود. با همه‌ی سرخوشی‌هایی که داشت اما چهارسال تمام آنجا زجر کشیدم. اما حالا هروقت که به آنجا فکر می کنم یک گوشه از شخصیتم را درست می کنم، این روزها به پسری فکر می کنم که وقتی می بیند صندلی که توی کلاس رویش می نشیند لق است، یا در کلاس درست بسته نمی شود یا تصویر ویدیوپروژکتور شارپ نیست؛ جلسه ی بعد قبل از شروع کلاس با پیچ و انبردستی و آدامسی که با خودش آورده اینها را درست می کند. اگر آن داستان خوب تعمییرکار را نخوانده بودم شاید با همین شخصیت یک داستان می نوشتم اما چه کنیم که مثل آن جکه ما هرچی خواستیم بسازیم قبلش یکی ساخته بود. کسی به این لطیفه نمی‌خندد هر بار که این را تعریف کرده‌ام مجبور شده توضیح بدهم که منظورم چه بوده. خودم اولین باری که آن را جایی خواندم یا شنیدم - درست یادم نمی‌آید- حسابی خندیدم، حالا هم هروقت یادش می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد.

آدم یک روز هم از خواب بیدار می‌شود و با خودش می‌گوید باید آن عکسه را پیدا کنم. برای همین راه می‌افتد همه‌ی اکانت‌هایی که داخل فیس‌بوک می‌شناسد را شخم می‌زند. البته صبحی که می‌گویم از یازده شروع شد. آن هم بعد از اینکه چای و نان خوردم و رفتم برای مادر سبزی و ماست و گوجه خریدم. رفتم و با اسم جمال زارع داخل فیس‌بوک ثبت نام کردم و داخل اکانت هم‌کلاسی‌ها سرک کشیدم. چیزی دستم را نگرفت. بجز دو تا عکس از مراسم‌های انجمن که داخل صفحه‌ی انجمن اسلامی پیدا می‌کنم و برای محمد هم می‌فرستم. محمد می‌گوید هی یادش بخیر. همین. اکانت جمال زارع را حذف می‌کنم.

عکس عکسی بود که الف با دوربین کانون اس‌ایکس (عین همان دوربین را خودم هم داشتم و یادم می‌آید وقتی دیدم چقدر تعجب کردم، فکر کردم دوربین  خودم است و الان روبروی دوربین مخفی چیزی هستم) بعد از کلاس بود. از همه‌ی بچه‌های هم‌کلاسی هم‌ورودی کنار استادی که دوستش داشتم. تقریبا تنها کلاسی بود که می‌فهمیدمش و درش خوب بودم. همان موقع قرار بود ایمیلم را بفرستم برای الف تا برایم بفرستد دوبار برایش پیامک کردم و دوبار نفرستاد. عکس را می‌خواستم تا عکس بزی که گذاشته بودم بک‌گراند لپ‌تاپ را عوض کنم. بز را از وقتی فهمیده‌ام سامنتاها یوسف آنی نیست که فکر می‌کردم می‌خواهم عوض می‌کنم. فکر می‌کردم سامنتاها یوسف یک جوان گمنام سبزه‌ی چهارشانه‌ی آفریقایی است با رگه‌های اسلامی. بعد دیدم دخترک لاغر سفیدپوست کانادایی است که در والت‌دیزینی کار می‌کند و فقط بز هم نمی‌کشد.


داشتم از روی سایت همشهری داستان نیمه‌ داستان‌هاشان را می‌خواندم. آنها اول داستان‌ها را می‌گذارند روی سایت. به این فکر کردم که بجای خریدن شماره‌های مجله می‌توانم بیایم و از روی همین سایت نصف اول داستان‌ها را بخوانم؛ خیلی از داستان‌های محمدطلوعی را همین‌طور خوانده‌ام، برای همین  داستان‌نویس عالی‌ای به نظرم رسیده.داستان عدنش یا داستان لبنانش را دوبار خوانده‌ام، در ذهنم تکمیلشان نکرده‌ام و گذاشته‌ام همان‌طور باز بماند. این با اینکه پایان‌باز داشته باشد متفاوت است، چون می‌دانم به هرحال پایانی دارد. به این فکر کرده‌ام که ادامه‌اش چقدر جذاب و هیجان‌انگیز است و من از خواندنش محرومم! به اینکه دقیقا ادامه‌اش چطور جذاب است یا چطور هیجان‌انگیز است فکر نکرده‌ام فکر هم می‌کردم به هرحال چیز خوبی از آب در نمی‌آمد. مطمئنا خود نویسنده هم طور خوبی تمام نکرده. درباره‌ی بیشتر داستان‌ها نظرم همین بوده، انگار همیشه چیزی در پایان داستان‌ها کم است، چه آن هپی‌اندها که خیلی شاد و خوشحال تمام می‌شوند، چه آن پایان‌های غافلگیر کننده اوهنری وار که -متاسفانه- انگار دوره‌ی شان ورافتاده، چه این پایان‌های باز که فقط ضعف نویسنده در سر هم آوردن داستان‌ها را نشان می‌دهد.

خودم اولین باری که یک داستان نوشتم از روی یکی از همین داستان‌ی نیمه‌ تمام بود. انمیشینی بود که داشت در یکی از همین برنامه‌های سینما پشت پرده نشان می‌داد. چند سکانس بیشتر نبود اما من تکمیلش کردم. اولش را خودم ساختم و آخرش را پایان خوش گذاستم. آن‌موقع خیلی بچه‌ بودم و به‌نظرم پایان‌خوش‌ها منطقی بود، همه‌جور پایانی به‌نظرم منظقی بود اما بزرگتر که شدم فهمیدم که دنیا خیلی ناقص‌تر از آن است که واقعا پایان داشته باشد. برای همین است که در همه‌ی داستان‌ها پایان‌ها به نظرم یک جوری‌اند.

خواهرم داشت برای چند روزی که نیست خانه اش را مرتب می کرد. سینک را تمیز می کرد، خانه را جارو برقی می کشید، به تلوزیون و آینه ها شیشه پاکن می زد و من مدام در ذهنم داشتم می گفتم حالا بذار بعدا انجام می دی! خودش گفت می دونی برای چی اینا رو مرتب می کنم!؟ می خوام اگه خدایی نکرده بین راه خدایی نکرده تصادف کردم و مُردم و اومدن خونم نگن چه زن نامرتبی بوده، اینها را با خنده گفت ولی من می توانم به پایان متن برچسپ فنون و اصول زنانه بزنم یا مثلا مرگ اندیشی

آخر شبی با مادر نشسته  بودیم داشتیم مستند "ایرانگرد" می‌دیدیم. آنجایی که بزغاله‌ی تازه دنیا آمده را نشان می‌داد مادر یادش آمد قبلا برای بزها و بزغاله‌ها هم اول بهار حنا می‌گذاشتند. اندازه‌ی یک کف دست روی فرق سرشان یا جایی روی شکم‌شان. پرسیدم واسه چی؟ دنبال دلیلی علمی بودم که مثلا بیماری پوستی نگیرند یا موهشان نریزد یا مثلا بتوانند تشخیصیش بدهند بین گله. ولی مادر نمی‌دانست فقط یادش بود که شعری هم داشته که موقع حنا گذاشتن برای بزغاله‌ها می‌خواندند که می‌گفتند خود بزغاله‌ها وقتی می‌روند صحرا می‌خوانند که من بز عزیزی برای صاحبم هستم که برایم حنا گذاشته و شما که حنا ندارید لابد صاحبتان مرده!

با صالح تلفنی حرف زدم؛ مدتی بود از زیر این کار در می‌رفتم، نمی‌خواستم وقتی وضعیت جدیدی ندارم حرف‌های  تکراری بزنیم. حوصله‌ حرف‌های تکراری ندارم، نداریم. حتی وقتی گفتم زنگت می‌زنم پشیمان شدم. لحظه‌ای که داشتیم چت می‌کردیم احساس کردم نوشتار کفایت نمی‌کند، اما بعد یادم آمد هنوز وضعیت جدیدی ندارم.
صحبت کردن با دوستان این حسن را همیشه داشته که به تعریف جدیدی از خودم برسم. نه فقط از خودم بلکه از جهان اطرافم. انگار تازه فهمیده‌ام چه می‌خواسته‌ام یا به چه فکر می‌کرده‌ام. این تعریف‌ها همیشه مثبت‌تر از آن چیزی بوده که خودم فکر می‌کرده‌ام. به‌نظرم تعریف مثبت‌تر از دنیا اشکالی ندارد، با این وضعیتی که من دارم برایم مفید هم هست. اما تعریف مثبت‌تر از خودم من را به ترس از ریاکاری انداخته.
از حرف زدن با صالح پشیمان نیستم.