مرا کیفیت چشم تو کافیست

امروز کتاب‌ها و کاغذ‌ها و جزوه‌هایی که خیلی وقت است ریخته‌ایم تو گونی پلاستیکی و گذاشته‌ایم گوشه‌ اتاق را بردیم ضایعاتی، فروختیم‌اش کیلویی هزارشصد تومن، که تقریبا هفتادوهشت تومنی شد. تحویل که دادیم و آمدیم بیرون برادرم به خنده گفت: خوشحالی فروختی نه؟! گفتم: نه، از همین الان دلم برایشان تنگ شد. وقتی می‌خواستم ببریم بیرون کتاب هندسه‌ دبیرستان را آن بین دیدم، که عکس دانشمند پشت جلدش خیلی غمگین داشت نگاهم می‌کرد. نمی‌دانم چرا اما فکر می‌کردم یک وقتی می‌نشینم و دوباره این کتاب‌ها را می‌خوانم و دوباره کنکور می‌دهم. حالا می‌دیدم که آن کتاب هندسه را خمیرش می‌کنند و تصویر آن دانشمند لاغر و تکیده‌ی پشت جلد لحظه به لحظه کم‌‌رنگ‌تر می‌شود. این خاطرات من است که لحظه به لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شود، روزهای کنکور خواندن، روزهای دبیرستان. حالا امکان تکرار هیچ‌ کدام‌شان نیست، انگار هیچ وقت نبوده. 

علی‌اکبر گفت :"ولی هر کی خدا یه بار نگاش می‌کنه!" صحبت سر این نبود، حرفِ این بود که هر کی چقدر باخته، چقدر ازش برداشتن و در رفتن یا چیزی خریده و بعد افتاده در مراحل قانونی که معلوم نیست کی پول دوباره دستشون برسه. یکی چهل میلیون که ضرب و تقسیمش شده بود هشتاد و خردده‌ای میلیون، یکی بیست‌ودو میلیون که قیمت الانش شده بود حدود یک میلیارد. بعد صحبت رسیده بود به اینجا که اگر می‌خوای سرت کلاه نذارن باید با اهلش مشورت کنی، شراکت بکنی یا نکنی و ...نهایتن به اینجا که البته اگر هم مالی روزی آدم نباشد بهش نمی‌رسد و اگر بخواهد کلاهی سر آدم برود می‌رود. بعد علی‌اکبر این حرف را زده بود. صادقانه. از این جمله‌ی ادایی که در اینستاگرام می‌نویسند نبود. مثل این بود یک روز یکی آمده باشد آیفون خانه‌ی‌ شان را زده باشد و در جواب کیه گفته باشد من از طرف خدا اومدم براتون پول آوردم.


شنبه بیستم مرداد نودوهفت

 

می‌خواستم تا دوونیم شب بیدار بمانم. می‌خواستم یک شب هم زیاد کار کنم. پشت لپ‌تاپ نشسته بودم و می‌خواستم شروع کنم که اینترنت قطع شد. شوهرخواهرم adsl  داخل هال  را خاموش کرده بود. بعدش سرک کشید توی اتاق تا ببیند چرا چراغ  یک از اتاق‌ها خاموش نیست. می‌خواستم بلند شوم بروم روشنش کنم، می‌خواستم این بار که اراده به کاری کرده‌ام انجامش بدهم. موانع را کنار بزنم. می‌خواستم کاری که همه‌ی این سالها نکرده‌ام را انجام بدهم. می‌خواستم توی روی بقیه بایستم. البته که نیازی به این یکی نبود. هیچ‌وقت نیازی به این نبوده که توی روی دیگران بایستم. اما من هیچ ‌وقت جسارت این که مسیری خلاف پیش‌بینی دیگران بروم را نداشته‌ام. نمی‌خواستم آدمی باشم که دیگران درباره‌ام حرف می‌زنند.  همواره کاری انجام داده‌ام که از من انتظار می‌رفته. اگر خوب بوده‌ام یا اگر بد همواره همان‌طور بوده‌ام که دیگران فکر می‌کرده‌اند من اینطورم. اگر هم پیش‌بینی دو گروه اطرافم در تضاد با یک‌دیگر قرار می‌گرفته بی‌خبر یکی‌شان برای آن یکی گروه نقش بازی کرده‌ام.

حالا دوباره پاراگرف بالا را خواندم، پر کلمه‌ها و جمله‌های تکراری است. پر از نقطه است و پر از اغراق. واقعا این‌طور نبوده. وقت‌هایی در زندگی‌ام بوده که مطابق خواسته‌ی دیگران رفتار نکرده‌ام. ( مثلا کجا؟) منظورم این است خب نمی‌شود هیچ‌وقت در زندگی‌ام جسارت نداشته باشم(تو ثابت کردی می‌شود این پاراگراف هم نوشتی که کسی که اینجا را خواند فکر نکند با آدم غیر معمولی طرف است).

حرکت در مسیر پیش بینی شده


دانشگاه برای من جای خوبی نبود. با همه‌ی سرخوشی‌هایی که داشت اما چهارسال تمام آنجا زجر کشیدم. اما حالا هروقت که به آنجا فکر می کنم یک گوشه از شخصیتم را درست می کنم، این روزها به پسری فکر می کنم که وقتی می بیند صندلی که توی کلاس رویش می نشیند لق است، یا در کلاس درست بسته نمی شود یا تصویر ویدیوپروژکتور شارپ نیست؛ جلسه ی بعد قبل از شروع کلاس با پیچ و انبردستی و آدامسی که با خودش آورده اینها را درست می کند. اگر آن داستان خوب تعمییرکار را نخوانده بودم شاید با همین شخصیت یک داستان می نوشتم اما چه کنیم که مثل آن جکه ما هرچی خواستیم بسازیم قبلش یکی ساخته بود. کسی به این لطیفه نمی‌خندد هر بار که این را تعریف کرده‌ام مجبور شده توضیح بدهم که منظورم چه بوده. خودم اولین باری که آن را جایی خواندم یا شنیدم - درست یادم نمی‌آید- حسابی خندیدم، حالا هم هروقت یادش می‌افتم خنده‌ام می‌گیرد.

آدم یک روز هم از خواب بیدار می‌شود و با خودش می‌گوید باید آن عکسه را پیدا کنم. برای همین راه می‌افتد همه‌ی اکانت‌هایی که داخل فیس‌بوک می‌شناسد را شخم می‌زند. البته صبحی که می‌گویم از یازده شروع شد. آن هم بعد از اینکه چای و نان خوردم و رفتم برای مادر سبزی و ماست و گوجه خریدم. رفتم و با اسم جمال زارع داخل فیس‌بوک ثبت نام کردم و داخل اکانت هم‌کلاسی‌ها سرک کشیدم. چیزی دستم را نگرفت. بجز دو تا عکس از مراسم‌های انجمن که داخل صفحه‌ی انجمن اسلامی پیدا می‌کنم و برای محمد هم می‌فرستم. محمد می‌گوید هی یادش بخیر. همین. اکانت جمال زارع را حذف می‌کنم.

عکس عکسی بود که الف با دوربین کانون اس‌ایکس (عین همان دوربین را خودم هم داشتم و یادم می‌آید وقتی دیدم چقدر تعجب کردم، فکر کردم دوربین  خودم است و الان روبروی دوربین مخفی چیزی هستم) بعد از کلاس بود. از همه‌ی بچه‌های هم‌کلاسی هم‌ورودی کنار استادی که دوستش داشتم. تقریبا تنها کلاسی بود که می‌فهمیدمش و درش خوب بودم. همان موقع قرار بود ایمیلم را بفرستم برای الف تا برایم بفرستد دوبار برایش پیامک کردم و دوبار نفرستاد. عکس را می‌خواستم تا عکس بزی که گذاشته بودم بک‌گراند لپ‌تاپ را عوض کنم. بز را از وقتی فهمیده‌ام سامنتاها یوسف آنی نیست که فکر می‌کردم می‌خواهم عوض می‌کنم. فکر می‌کردم سامنتاها یوسف یک جوان گمنام سبزه‌ی چهارشانه‌ی آفریقایی است با رگه‌های اسلامی. بعد دیدم دخترک لاغر سفیدپوست کانادایی است که در والت‌دیزینی کار می‌کند و فقط بز هم نمی‌کشد.


داشتم از روی سایت همشهری داستان نیمه‌ داستان‌هاشان را می‌خواندم. آنها اول داستان‌ها را می‌گذارند روی سایت. به این فکر کردم که بجای خریدن شماره‌های مجله می‌توانم بیایم و از روی همین سایت نصف اول داستان‌ها را بخوانم؛ خیلی از داستان‌های محمدطلوعی را همین‌طور خوانده‌ام، برای همین  داستان‌نویس عالی‌ای به نظرم رسیده.داستان عدنش یا داستان لبنانش را دوبار خوانده‌ام، در ذهنم تکمیلشان نکرده‌ام و گذاشته‌ام همان‌طور باز بماند. این با اینکه پایان‌باز داشته باشد متفاوت است، چون می‌دانم به هرحال پایانی دارد. به این فکر کرده‌ام که ادامه‌اش چقدر جذاب و هیجان‌انگیز است و من از خواندنش محرومم! به اینکه دقیقا ادامه‌اش چطور جذاب است یا چطور هیجان‌انگیز است فکر نکرده‌ام فکر هم می‌کردم به هرحال چیز خوبی از آب در نمی‌آمد. مطمئنا خود نویسنده هم طور خوبی تمام نکرده. درباره‌ی بیشتر داستان‌ها نظرم همین بوده، انگار همیشه چیزی در پایان داستان‌ها کم است، چه آن هپی‌اندها که خیلی شاد و خوشحال تمام می‌شوند، چه آن پایان‌های غافلگیر کننده اوهنری وار که -متاسفانه- انگار دوره‌ی شان ورافتاده، چه این پایان‌های باز که فقط ضعف نویسنده در سر هم آوردن داستان‌ها را نشان می‌دهد.

خودم اولین باری که یک داستان نوشتم از روی یکی از همین داستان‌ی نیمه‌ تمام بود. انمیشینی بود که داشت در یکی از همین برنامه‌های سینما پشت پرده نشان می‌داد. چند سکانس بیشتر نبود اما من تکمیلش کردم. اولش را خودم ساختم و آخرش را پایان خوش گذاستم. آن‌موقع خیلی بچه‌ بودم و به‌نظرم پایان‌خوش‌ها منطقی بود، همه‌جور پایانی به‌نظرم منظقی بود اما بزرگتر که شدم فهمیدم که دنیا خیلی ناقص‌تر از آن است که واقعا پایان داشته باشد. برای همین است که در همه‌ی داستان‌ها پایان‌ها به نظرم یک جوری‌اند.

خواهرم داشت برای چند روزی که نیست خانه اش را مرتب می کرد. سینک را تمیز می کرد، خانه را جارو برقی می کشید، به تلوزیون و آینه ها شیشه پاکن می زد و من مدام در ذهنم داشتم می گفتم حالا بذار بعدا انجام می دی! خودش گفت می دونی برای چی اینا رو مرتب می کنم!؟ می خوام اگه خدایی نکرده بین راه خدایی نکرده تصادف کردم و مُردم و اومدن خونم نگن چه زن نامرتبی بوده، اینها را با خنده گفت ولی من می توانم به پایان متن برچسپ فنون و اصول زنانه بزنم یا مثلا مرگ اندیشی